Wednesday, December 12, 2007

A siginificant day

This is the truth right in your face

Nothing to wait for

Nothing to lose

No, nothing any more

It’s end of the journey

Or maybe the start

You just gotta go forward

Unknown destination

Unknown path

You just gotta work hard

And just go forward

With no fear, with no hesitance

Cause there is no future

No, not any more

It just a present

To live in

And that’s all you can give in

Thursday, October 11, 2007

کاباره

خانم پ معلم زبانمان از ریاضی ها به خاطر درس خوان بودنشان راضی بود. اما از این که مثل تجربی ها اهل حال نیستند گله و شکایت داشت. یک روز وقتی سر کلاس آمد چشمهای سبز ریزش را جمع کرد و با صدای زیر اما حالت پرتوقع و حق به جانبش گفت: "این چه وضعشه؟ پاشید یک کم برقصید!"

بچه ها مثل برق گرفته ها به صورت پهن خانم پ خیره شدند. آیا واقعا منظورش این بود که ما بلند شویم و برقصیم؟ در چند سال اخیر خیلی توی سرمان زده بودند که درس بخوانید و تست بزنید و کلاس فوق العاده بردارید و غیره و غیره. اما رقصیدن جزو برنامه نبود. نود درصد بچه ها بعد از رقص هایی که هفت هشت سال پیش موقع تولد بچه های فامیل توی مهمانی ها کرده بودند دیگر به فکرشان نرسیده بود که برقصند. حتی به نظرشان این کار سبک و جلف می آمد. اما خانم پ دست بردار نبود. می خواست واقعا سر خودش را گرم کند و از خشکی ما ریاضی ها خسته شده بود. باز با همان لحن تحقیرآمیزش گفت "خیلی خب اگه بلد نیستین می رم بچه های تجربی رو می آرم که براتون برقصند."

ما بچه های ریاضی که خیلی خودمان را برای بچه های تجربی می گرفتیم از این حرف بهمان برخورد. اما چاره ای هم نبود. هیچ کس یا رقص بلد نبود، یا اگر هم بلد بود، حاضر نبود به این کار دون اعتراف کرده و برود وسط کلاس برقصد. این بود که همه با لب های به هم دوخته ساکت ماندیم. خانم پ مثل برق از کلاس بیرون پرید و چند دقیقه بعد با یک دختر سفید تپل و عشوه ای وارد کلاس شد. در بدو ورود کلی از این دختر خانم تعریف کرد و این که هم درسش خوب است و هم رقص بلد است و امسال هم پزشکی قبول خواهد شد. با چند تا از بچه شیطان ها به هم زیرچشمی نگاهی انداختیم. پای رقابتی به میان آمده بود که در آن سررشته ای نداشتیم و از همین بابت کفرمان در آمده بود. یکی دونفرمان زیر زیرکی پوزخندی هم زدیم. اما بیشتر بچه ها احساس کمبود پیدا کرده بودند و کل توجهمشان معطوف این دختر خانم سوپراستار شده بود.

خانم پ روی میز ضرب گرفت و دختر خانم اول از هم مقنعه اش را در آورد و بعد با ریتم خانم پ شروع به پیچ و تاب دادن خودش کرد. می شود گفت که رقص را بلد است اما به قدری این کار خارج از موضوع و غیرقابل انتظار بود که بیشتر به یک وضعیت خنده دار تبدیل شده بود تا سرگرم کننده. دخترک کمی رقصید و بعد خانم پ از او تشکر کرد و بچه ها برایش دست زدند. او هم با خنده و سرخوشی تعظیم کرد و از کلاس خارج شد.

بعد از آن خبر رسید که چه نشسته اید که هر زنگ تفریح بچه های تجربی در کلاس هایشان را بسته و جلسه بزن و برقص راه می اندازند. هرکسی که دوست و رفیقی در میان بچه های تجربی داشت، سعی می کرد که زنگ تفریح ها راه ورود خود را به یکی از این کلاس ها که دیگر آنها را "کاباره چهار یک"، "کاباره چهار دو" و "کاباره چهار سه" نام گذاشته بودیم باز کند و حضی ببرد. کم کم سر و صدای بچه ها درآمد که چرا ما ریاضی ها برویم التماس تجربی ها را بکنیم و باید خودکفایی خود را در این زمینه اعلام کنیم. اما از آنجایی که جز یکی دو نفر واقعا کسی اهل رقصیدن نبود، ناچار بودیم که از تجربی ها رقصنده قرض کنیم.

یک روز دو سه نفر از رقصنده های مشهور تجربی به کلاس ما آمدند تا برنامه رقصی را برایمان اجرا کنند. بچه ها بالای میز نیمکت ها نشسته بودند و یا در محوطه جلوی تخته سیاه جمع شده بودند و به حرکات رقصنده ها نگاه می کردند. چند نفری دست می زدند و آواز می خواندند و با رقصنده ها همراهی می کردند. اما از همه دیدنی تر قیافه ک یکی از بچه های کم حرف و درسخوان کلاس بود. او با چهره ای جدی، بدون حتی خط کمرنگی از احساس، و با عینک بزرگ کائوچویی، مانتو شوار طوسی و مقنعه سرمه ای، مانند یک سرباز دست به سینه ایستاده بود و مثل یک مریخی که برای مطالعه بشر به کره زمین صعود کرده باشد، به پیچ و خم های رقصنده خیره شده بود. نمی دانم به خاطر او بود یا دلیل دیگر داشت که رقصنده ها دیگر به کلاس ریاضی ها نیامدند و ترجیح دادند که رقص را در کاباره های خودشان اجرا کنند.

Tuesday, October 02, 2007

مثل یک لبخند کهنه

دلقک زیبا و شاد بود. با موهای بلند مشکی، صاف صاف، چشمان نافذ عسلی و صدایی زیر و شاد که می خندید و جست و خیز می کرد. دلقک آزاد و رها بود و آشتی ناپذیر. رسم و راه پذیرش را بلد نبود و نمی خواست یاد بگیرد. می خواست مبارزه کند با کسانی که او را چنان که بود برنمی تافتند. دلقک یک دنیا عشق بود و یک دنیا مهارت و استعداد و شکوه. و چشم هایش برقی ترساننده داشت. مثل خود شیطان آشتی ناپذیر و افسونگر بود و مردم می ترسیدند. می ترسیدند که او از آنها نباشد. می ترسیدند که آنها را افسون کند، به زیبایی های خود راه ندهد و تنها بمانند.
و دلقک خشمگین و خشمگین تر می شد تا این که دیگر یک روز خسته شد. با دوستانش، با شیفتگانش و با عشاقش – عشاقی که نمی توانستند حال او را بهتر کنند- خداحافظی کرد. اثاثیه ساده منزلش را فروخت، پول کمی دست و پا کرد و راهی شد. رفت جایی که کسی او را نمی شناخت...
بیست سال بعد، دلقک هنوز زیبا بود اما دیگر جوان نبود. موهایش را رنگ می کرد. خشم و دلخوری به حسرت تبدیل شده بود. انرژی رها نشده، درد، و اندوهی در چشمانش نقش بسته بود. و حالا دیگر می دانست کیست. او زیبا و افسونگر نبود، او شیطان فریبکار نبود. او فقط یک دلقک بود. دلقکی که دلش می خواست با مردمی که دوست داشت بخندد و بگرید. او دلش می خواست مردم بتوانند با او بخندند و با او بگریند. اما این همه سال به حسرت و درماندگی گذشته بود. و چنین بود که حسرت این همه سالی که می توانست با آن همه خوشی سپری شود و نشده بود، حسرت آن روزهای زیبایی که می توانستند بیایند و هرگز نیامده بودند، بر گوشه لبانش، چونان لبخندی کهنه نقش بسته یود.

Thursday, April 26, 2007

Over-Achiever

از دیروز تا حالا مریض شده ام و خانه افتاده ام. دلیل؟ کار زیاد، فشار جسمی، خستگی. و چرا این همه فشار؟ برای این که فیلم های "هات داکس" را ببینم (و عجب فیلم های خوبی هستند) به شیفت های کار شیانه ام برسم و هزار تا کارهای نا تمام شخصی را تمام کنم. درست مثل برده ای که از صبح که پا می شود باید بدود و بدود تا وظایفش را به انچام برساند. نه نیم نگاهی به دنیا، نه احساسی به طبیعت، نه حتی یک لحظه ایستادن و تامل. همه اش کار کار کار. و بعد هم اگر فرصتی در آن میان پیدا شود، به جای خستگی در کردن دنبال یک کار جدید می گردی که خلا بیکاری را پر کنی! ت (این ت را می گذارم به سبک تلگراف نویس های قدیمی که یعنی تمام. اگر این کار را نکنم بلاگر نقطه را اول خط می گذارد و اعصابم را خرد می کند) ت
و اما یکی از چیزهایی که آدم گاهی دچارش می شود حس هول زدن برای به دست آوردن چیزهاست. ناگهان همه زندگی آدم می شود این که چطور فلان چیز و بهمان چیز را به دست بیاورد. وقتی موفق نیست، غمگین و افسرده است. وقتی موفق می شود هم با خوشحالی بالا و پایین می پرد و دیگر خدا را بنده نیست که توانسته به چنین موقعیتی دست یابد. ت
بعضی ها حتی ممکن است از این که این موفقیت را در چشم دیگران ببینند و مثلا نگاه تحسین آمیز و یا حتی حسرت بارآنها را تجربه کنند خوشحال و برانگیخته شوند. ت
حسابش را بکنید که مثلا شما خرده حسابی با یک نفر دارید. یا یک کسی به شما کم محلی کرده است یا جایی شخصیت شما راکوچک کرده است. خب موقعی که شما به موفقیتی دست می یابید، یکی از خوشی هایتان این است که به آن فرد بی ادب نشان دهید که چقدر در مورد شما در اشتباه بوده است و حتی جزش را درآورید. ت
اینها احساسات انسانی هستند اما اشکالی که دارند این است که آدم را برده خودشان می کنند. شما یا باید در تب و تاب به دست آوردن چیزها باشید، یا در تب و تاب حفظ آنها و یا در تب و تاب خوشحالی ناشی از به دست آوردن آنها که هیچ کدامش واقعا احساس شعف نیست. ت
البته من فکر می کنم که آدم باید به دنبال پیشرفت و بهتر کردن زندگی اش باشد. اما فکر نمی کنم که این باید هدف غایی زندگی باشد. راستش فکر نمی کنم موقعی که آدم می خواهد بمیرد خیلی به دستاوردهای مادی زندگیش فکر کند. اما برعکس فکر می کنم که چیزهایی مثل "خوشحال کردن دیگران، دادن احساس خوب به یک فرد دیگر، و لذت بردن از لحظات ساده زندگی، مثلا تماشا کردن طلوع آفتاب، حظ بردن از یک قطعه موسیقی، و یا لذت بردن از وقت گذرانی با یک دوست، چیزهایی هستند که موقع مرگ به عنوان خاطرات خوب به یاد آدم می افتند و آدم را در سفرش به دنیای روح همراهی می کنند. ت
در اینجا به خوانندگانی که شک دارند که من چطور از سفر به دنیای مرگ خبر دارم، یادآوری می کنم که این موضوع را من شناخته و تا حدی احساس کرده ام. توضیحات بیشتر بماند در پرده اسرار! ت

Thursday, April 19, 2007

بازار

خانه فروختن، خانه خریدن، خانه اجاره دادن، اساس فروختن، اساس خریدن، چک و چانه زدن، مطابق بازار پیش رفتن، نرخ بازار را دانستن، به نرخ روز پیش رفتن، معیارهای بازار را رعایت کردن، تبلیغات، خوب جلوه دادن کالا، بازاریابی....
همه کارهایی که یا بلد نبوده ام و یا فکر می کردم بلدم و در واقع بلد نبودم. اما تازگی فهمیدم که دنیای امروز ما روی همین ها می چرخد. حتی دختربازی-پسربازی هم براساس همین بازاریابی هاست.
واقعا که؟!!! امان از این دنیای سرمایه داری...

Thursday, January 04, 2007

روزهای خوب تورنتو

امروز هوای تورنتو انقدر گرم بود که می شد با کاپشن زیپ باز در خیابان یلری تلری رفت و حالم هم همینطوری خوش بود. یکی چیزی گفت. برگشتم ببینم کیست دیدم یک خانم میانسال است که دنبال فروشگاه کندین تایر می گردد. نه که زیاد راه آمده بود فکر کرده بود که فروشگاه جایش عوض شده است. درست در لحظه ای که من برگشتم او هم فروشگاه را دید و گفت: "خب پس سر جایش است" من هم گفتم: "بله سر جایش است و تکان هم نمی خورد!" هر دو خندیدیم. خانم گفت: "ممنون که برگشتی و به حرف زدن من عکس العمل نشان دادی. کم پیش می آید که کسی در تورنتو این کار را بکند." از چهره اش معلوم بود که کانادایی است. شاید مال یکی از شهرهای کوچک. جایی که مردم آن گرم تر و صمیمی تر هستند. نمی دانستم چه بگویم. انگار از طرف همه مردم تورنتو خجالت کشیده بودم. گفتم: "آخر امروز هوا خیلی خوب است." او خندید و من فکر کردم عجب حرف احمقانه ای زدم

Tuesday, January 02, 2007

من و دوست کانادایی

داشتم ماجرای مهمانی شب سال نو را برای دوست و همکار کانادایی ام تعریف می کردم. با خوشحالی تشویق آمیزی گفت: "خوب شد تو آنجا بودی که آنها را به فکر بیندازی"
این خانم دقیقا چهار روز دیگر برای وضع حمل به بیمارستان خواهد رفت و دلیل سر کار آمدنش این است که از عمل سزارین می ترسد و می خواهد "حواس خودش را پرت کند!" حالا دیگران روزهای عادی هم با علاقه و سخت گیری او کار نمی کنند.
همین خانم امروز دست من را روی شکمش گذاشت طوری که می توانستم حرکت بچه را زیر پوست احساس کنم. واقعا به یک معجزه شبیه بود. بسیار هیجان زده شده بودم. او هم خنده اش گرفته بود.

Monday, January 01, 2007

دو سه چیزی که درباره او می دانم…

شب سال نو به یک مهمانی مالتی کالچرال دعوت شده بودم به این قرار که در آن افراد روسی، کانادایی، آمریکایی، اوکراینی و کلمبیایی حضور داشتند. حتی یک خانمی از سیبری هم آنجا بود که دقیقا دورگه روس و چینی بود. با چشم های رو به بالا اما پوست کاملا سفید و صورت گرد. بیشتر مهمان ها از دانشجویان دکترای دانشگاه تورنتو بودند. این روس ها هم که مهربان و گرم هستند و بازی های سال نویی راه انداخته بودند که مثلا با چشم بسته باید یک کاغذی را قیچی می کردیم و سرنوشتمان را که در آن نوشته بود می خواندیم. یا بازی پانتومیم و تعویض هدایا و غیره و غیره.
آخرین بازی این بود که نام یک کشور را می گفتیم و هر کس باید درباره آن ده کلمه می نوشت. اول می خواستند ایران را جز بازی نیاورند اما من بیخود و بی جهت اصرار کردم که این کار را بکنند. و نتیجه چه بود؟
مسلمان، اسلام، تروریسم، آیت الله، خمینی، ملا، بمب اتمی، انقلاب اسلامی، و بنیادگرایی
یک دختر خانم یهودی که در جمع بود احمدی نژاد و کنفرانس هالوکاست را هم در لیست داشت. کلمات موجود در فهرست من را هیچ کس نمی دانست: حافظ، رومی (مولوی)، اصفهان، تخت جمشید، مینیاتور، کباب و زعفران.

وقتی بازی تمام شد احساس کردم که جو علیه من سنگین شده است. دختر یهودی موج منفی می فرستاد و روس ها هم انگار دلشان برای من می سوخت. شاید به خاطر این که من درباره روسیه به داستایوفسکی و تولستوی و چخوف و تارکوفسکی و ارمیتاژ اشاره کرده بودم. شاید هم به خاطر این که خیلی نگذشته از زمانی که کشور خودشان در لیست سیاه آمریکایی ها بود. دختر یهودی پیشنهاد کرد که تا خانه با من قدم بزند. مهربان ترین و دوستانه ترین مکالمه ای که امکان پذیر بود را شروع کردم. کم کم لبخند روی صورتش برگشت. اما تا موقعی که به خانه رسیدیم دیگر درباره چیزهایی که هر دو به آن فکر می کردیم حرفی نزدیم.

یاد شعر حافظ افتادم که می گفت: روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد!