tag:blogger.com,1999:blog-125223932008-04-21T23:38:34.621-07:00saberehAzadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comBlogger75125tag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-4030428528978127792008-01-20T15:00:00.000-08:002008-01-20T15:01:47.875-08:00Picture Editor<object width="425" height="355"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/T80mZY7qAV0&rel=1"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/T80mZY7qAV0&rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-78008074540647963872007-12-12T22:21:00.000-08:002008-01-03T23:13:44.732-08:00A siginificant dayThis is the truth right in your face <p class="MsoNormal">Nothing to wait for</p> <p class="MsoNormal">Nothing to lose</p> <p class="MsoNormal">No, nothing any more</p> <p class="MsoNormal">It’s end of the journey</p> <p class="MsoNormal">Or maybe the start</p> <p class="MsoNormal">You just gotta go forward</p> <p class="MsoNormal">Unknown destination</p> <p class="MsoNormal">Unknown path</p> <p class="MsoNormal">You just gotta work hard</p> <p class="MsoNormal">And just go forward</p> <p class="MsoNormal">With no fear, with no hesitance</p> <p class="MsoNormal">Cause there is no future</p> <p class="MsoNormal">No, not any more</p> <p class="MsoNormal">It just a present </p> <p class="MsoNormal">To live in</p> <p class="MsoNormal">And that’s all you can give in</p>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-66279716980846855072007-10-11T02:06:00.001-07:002007-10-11T02:12:04.138-07:00کاباره<p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">خانم پ معلم زبانمان از ریاضی ها به خاطر درس خوان بودنشان راضی بود. اما از این که مثل تجربی ها اهل حال نیستند گله و شکایت داشت. یک روز وقتی سر کلاس آمد چشمهای سبز ریزش را جمع کرد و با صدای زیر اما حالت پرتوقع و حق به جانبش گفت: "این چه وضعشه؟ پاشید یک کم برقصید!" <o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">بچه ها مثل برق گرفته ها به صورت پهن خانم پ خیره شدند. آیا واقعا منظورش این بود که ما بلند شویم و برقصیم؟ در چند سال اخیر خیلی توی سرمان زده بودند که درس بخوانید و تست بزنید و کلاس فوق العاده بردارید و غیره و غیره. اما رقصیدن جزو برنامه نبود. نود درصد بچه ها بعد از رقص هایی که هفت هشت سال پیش موقع تولد بچه های فامیل توی مهمانی ها کرده بودند دیگر به فکرشان نرسیده بود که برقصند. </span><span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: "Times New Roman";" lang="FA">حتی</span></span><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA"> به نظرشان این کار سبک و جلف می آمد. اما خانم پ دست بردار نبود. می خواست واقعا سر خودش را گرم کند و از خشکی ما ریاضی ها خسته شده بود. باز با همان لحن تحقیرآمیزش گفت "خیلی خب اگه بلد نیستین می رم بچه های تجربی رو می آرم که براتون برقصند." <o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">ما بچه های ریاضی که خیلی خودمان را برای بچه های تجربی می گرفتیم از این حرف بهمان برخورد. اما چاره ای هم نبود. هیچ کس یا رقص بلد نبود، یا اگر هم بلد بود، حاضر نبود به این کار دون اعتراف کرده و برود وسط کلاس برقصد. این بود که همه با لب های به هم دوخته ساکت ماندیم. خانم پ مثل برق از کلاس بیرون پرید و چند دقیقه بعد با یک دختر سفید تپل و عشوه ای وارد کلاس شد. در بدو ورود کلی از این دختر خانم تعریف کرد و این که هم درسش خوب است و هم رقص بلد است و امسال هم پزشکی قبول خواهد شد. با چند تا از بچه شیطان ها به هم زیرچشمی نگاهی انداختیم. پای رقابتی به میان آمده بود که در آن سررشته ای نداشتیم و از همین بابت کفرمان در آمده بود. یکی دونفرمان زیر زیرکی پوزخندی هم زدیم. اما بیشتر بچه ها احساس کمبود پیدا کرده بودند و کل توجهمشان معطوف این دختر خانم سوپراستار شده بود. <o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">خانم پ روی میز ضرب گرفت و دختر خانم اول از هم مقنعه اش را در آورد و بعد با ریتم خانم پ شروع به پیچ و تاب دادن خودش کرد. می شود گفت که رقص را بلد است اما به قدری این کار خارج از موضوع و غیرقابل انتظار بود که بیشتر به یک وضعیت خنده دار تبدیل شده بود تا سرگرم کننده. دخترک کمی رقصید و بعد خانم پ از او تشکر کرد و بچه ها برایش دست زدند. او هم با خنده و سرخوشی تعظیم کرد و از کلاس خارج شد. <o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">بعد از آن خبر رسید که چه نشسته اید که هر زنگ تفریح بچه های تجربی در کلاس هایشان را بسته و جلسه بزن و برقص راه می اندازند. هرکسی که دوست و رفیقی در میان بچه های تجربی داشت، سعی می کرد که زنگ تفریح ها راه ورود خود را به یکی از این کلاس ها که دیگر آنها را "کاباره چهار یک"، "کاباره چهار دو" و "کاباره چهار سه" نام گذاشته بودیم باز کند و حضی ببرد. کم کم سر و صدای بچه ها درآمد که چرا ما ریاضی ها برویم التماس تجربی ها را بکنیم و باید خودکفایی خود را در این زمینه اعلام کنیم. اما از آنجایی که جز یکی دو نفر واقعا کسی اهل رقصیدن نبود، ناچار بودیم که از تجربی ها رقصنده قرض کنیم. <o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"><span style="font-size:130%;"><span dir="rtl" style="" lang="FA">یک روز دو سه نفر از رقصنده های مشهور تجربی به کلاس ما آمدند تا برنامه رقصی را برایمان اجرا کنند. بچه ها بالای میز نیمکت ها نشسته بودند و یا در محوطه جلوی تخته سیاه جمع شده بودند و به حرکات رقصنده ها نگاه می کردند. چند نفری دست می زدند و آواز می خواندند و با رقصنده ها همراهی می کردند. اما از همه دیدنی تر قیافه ک یکی از بچه های کم حرف و درسخوان کلاس بود. او با چهره ای جدی، بدون حتی خط کمرنگی از احساس، و با عینک بزرگ کائوچویی، مانتو شوار طوسی و مقنعه سرمه ای، مانند یک سرباز دست به سینه ایستاده بود و مثل یک مریخی که برای مطالعه بشر به کره زمین صعود کرده باشد، به پیچ و خم های رقصنده خیره شده بود. نمی دانم به خاطر او بود یا دلیل دیگر داشت که رقصنده ها دیگر به کلاس ریاضی ها نیامدند و ترجیح دادند که رقص را در کاباره های خودشان اجرا کنند.<o:p></o:p></span></span></p>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-82351799077741236422007-10-02T12:08:00.000-07:002007-10-02T12:12:23.900-07:00مثل یک لبخند کهنه<div align="right"><span style="font-family:arial;font-size:130%;">دلقک زیبا و شاد بود. با موهای بلند مشکی، صاف صاف، چشمان نافذ عسلی و صدایی زیر و شاد که می خندید و جست و خیز می کرد. دلقک آزاد و رها بود و آشتی ناپذیر. رسم و راه پذیرش را بلد نبود و نمی خواست یاد بگیرد. می خواست مبارزه کند با کسانی که او را چنان که بود برنمی تافتند. دلقک یک دنیا عشق بود و یک دنیا مهارت و استعداد و شکوه. و چشم هایش برقی ترساننده داشت. مثل خود شیطان آشتی ناپذیر و افسونگر بود و مردم می ترسیدند. می ترسیدند که او از آنها نباشد. می ترسیدند که آنها را افسون کند، به زیبایی های خود راه ندهد و تنها بمانند.<br />و دلقک خشمگین و خشمگین تر می شد تا این که دیگر یک روز خسته شد. با دوستانش، با شیفتگانش و با عشاقش – عشاقی که نمی توانستند حال او را بهتر کنند- خداحافظی کرد. اثاثیه ساده منزلش را فروخت، پول کمی دست و پا کرد و راهی شد. رفت جایی که کسی او را نمی شناخت...<br />بیست سال بعد، دلقک هنوز زیبا بود اما دیگر جوان نبود. موهایش را رنگ می کرد. خشم و دلخوری به حسرت تبدیل شده بود. انرژی رها نشده، درد، و اندوهی در چشمانش نقش بسته بود. و حالا دیگر می دانست کیست. او زیبا و افسونگر نبود، او شیطان فریبکار نبود. او فقط یک دلقک بود. دلقکی که دلش می خواست با مردمی که دوست داشت بخندد و بگرید. او دلش می خواست مردم بتوانند با او بخندند و با او بگریند. اما این همه سال به حسرت و درماندگی گذشته بود. و چنین بود که حسرت این همه سالی که می توانست با آن همه خوشی سپری شود و نشده بود، حسرت آن روزهای زیبایی که می توانستند بیایند و هرگز نیامده بودند، بر گوشه لبانش، چونان لبخندی کهنه نقش بسته یود. </span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-42607749071178263442007-04-26T02:59:00.000-07:002007-04-26T03:45:31.212-07:00Over-Achiever<div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">از دیروز تا حالا مریض شده ام و خانه افتاده ام. دلیل؟ کار زیاد، فشار جسمی، خستگی. و چرا این همه فشار؟ برای این که فیلم های "هات داکس" را ببینم (و عجب فیلم های خوبی هستند) به شیفت های کار شیانه ام برسم و هزار تا کارهای نا تمام شخصی را تمام کنم. درست مثل برده ای که از صبح که پا می شود باید بدود و بدود تا وظایفش را به انچام برساند. نه نیم نگاهی به دنیا، نه احساسی به طبیعت، نه حتی یک لحظه ایستادن و تامل. همه اش کار کار کار. و بعد هم اگر فرصتی در آن میان پیدا شود، به جای خستگی در کردن دنبال یک کار جدید می گردی که خلا بیکاری را پر کنی! ت (این ت را می گذارم به سبک تلگراف نویس های قدیمی که یعنی تمام. اگر این کار را نکنم بلاگر نقطه را اول خط می گذارد و اعصابم را خرد می کند) ت </span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">و اما یکی از چیزهایی که آدم گاهی دچارش می شود حس هول زدن برای به دست آوردن چیزهاست. ناگهان همه زندگی آدم می شود این که چطور فلان چیز و بهمان چیز را به دست بیاورد. وقتی موفق نیست، غمگین و افسرده است. وقتی موفق می شود هم با خوشحالی بالا و پایین می پرد و دیگر خدا را بنده نیست که توانسته به چنین موقعیتی دست یابد. ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">بعضی ها حتی ممکن است از این که این موفقیت را در چشم دیگران ببینند و مثلا نگاه تحسین آمیز و یا حتی حسرت بارآنها را تجربه کنند خوشحال و برانگیخته شوند. ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">حسابش را بکنید که مثلا شما خرده حسابی با یک نفر دارید. یا یک کسی به شما کم محلی کرده است یا جایی شخصیت شما راکوچک کرده است. خب موقعی که شما به موفقیتی دست می یابید، یکی از خوشی هایتان این است که به آن فرد بی ادب نشان دهید که چقدر در مورد شما در اشتباه بوده است و حتی جزش را درآورید. ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">اینها احساسات انسانی هستند اما اشکالی که دارند این است که آدم را برده خودشان می کنند. شما یا باید در تب و تاب به دست آوردن چیزها باشید، یا در تب و تاب حفظ آنها و یا در تب و تاب خوشحالی ناشی از به دست آوردن آنها که هیچ کدامش واقعا احساس شعف نیست. ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">البته من فکر می کنم که آدم باید به دنبال پیشرفت و بهتر کردن زندگی اش باشد. اما فکر نمی کنم که این باید هدف غایی زندگی باشد. راستش فکر نمی کنم موقعی که آدم می خواهد بمیرد خیلی به دستاوردهای مادی زندگیش فکر کند. اما برعکس فکر می کنم که چیزهایی مثل "خوشحال کردن دیگران، دادن احساس خوب به یک فرد دیگر، و لذت بردن از لحظات ساده زندگی، مثلا تماشا کردن طلوع آفتاب، حظ بردن از یک قطعه موسیقی، و یا لذت بردن از وقت گذرانی با یک دوست، چیزهایی هستند که موقع مرگ به عنوان خاطرات خوب به یاد آدم می افتند و آدم را در سفرش به دنیای روح همراهی می کنند. ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;">در اینجا به خوانندگانی که شک دارند که من چطور از سفر به دنیای مرگ خبر دارم، یادآوری می کنم که این موضوع را من شناخته و تا حدی احساس کرده ام. توضیحات بیشتر بماند در پرده اسرار! ت</span></div><div align="right"><span style="font-family:georgia;font-size:130%;"></span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-58812693537985349502007-04-19T14:39:00.000-07:002007-04-19T14:51:01.619-07:00بازار<div align="right"><span style="font-size:130%;">خانه فروختن، خانه خریدن، خانه اجاره دادن، اساس فروختن، اساس خریدن، چک و چانه زدن، مطابق بازار پیش رفتن، نرخ بازار را دانستن، به نرخ روز پیش رفتن، معیارهای بازار را رعایت کردن، تبلیغات، خوب جلوه دادن کالا، بازاریابی....<br />همه کارهایی که یا بلد نبوده ام و یا فکر می کردم بلدم و در واقع بلد نبودم. اما تازگی فهمیدم که دنیای امروز ما روی همین ها می چرخد. حتی دختربازی-پسربازی هم براساس همین بازاریابی هاست. گاهی حتی عشق یابی و همسریابی. خدا را شکر که وقتی همسرم را یافتم – اوه راستی من دیگر متاهل شده ام –از این بازی ها چیزی نمی دانستم. بله من نامزد کرده ام. هنوز ازدواج رسمی نیست. اما به قول اینجایی ها "رسما از بازار بیرون رفتم". دیگر کالای مورد نظر قابل دسترسی نیست! واقعا که؟!!! امان از این دنیای سرمایه داری...</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-51471972523676138712007-01-04T20:29:00.001-08:002007-01-04T20:31:07.325-08:00روزهای خوب تورنتو<div align="right"><span style="font-size:130%;">امروز هوای تورنتو انقدر گرم بود که می شد با کاپشن زیپ باز در خیابان یلری تلری رفت و حالم هم همینطوری خوش بود. یکی چیزی گفت. برگشتم ببینم کیست دیدم یک خانم میانسال است که دنبال فروشگاه کندین تایر می گردد. نه که زیاد راه آمده بود فکر کرده بود که فروشگاه جایش عوض شده است. درست در لحظه ای که من برگشتم او هم فروشگاه را دید و گفت: "خب پس سر جایش است" من هم گفتم: "بله سر جایش است و تکان هم نمی خورد!" هر دو خندیدیم. خانم گفت: "ممنون که برگشتی و به حرف زدن من عکس العمل نشان دادی. کم پیش می آید که کسی در تورنتو این کار را بکند." از چهره اش معلوم بود که کانادایی است. شاید مال یکی از شهرهای کوچک. جایی که مردم آن گرم تر و صمیمی تر هستند. نمی دانستم چه بگویم. انگار از طرف همه مردم تورنتو خجالت کشیده بودم. گفتم: "آخر امروز هوا خیلی خوب است." او خندید و من فکر کردم عجب حرف احمقانه ای زدم</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-51167786892158191082007-01-02T18:13:00.000-08:002007-01-02T18:14:14.776-08:00من و دوست کانادایی<div align="right"><span style="font-size:130%;">داشتم ماجرای مهمانی شب سال نو را برای دوست و همکار کانادایی ام تعریف می کردم. با خوشحالی تشویق آمیزی گفت: "خوب شد تو آنجا بودی که آنها را به فکر بیندازی"<br />این خانم دقیقا چهار روز دیگر برای وضع حمل به بیمارستان خواهد رفت و دلیل سر کار آمدنش این است که از عمل سزارین می ترسد و می خواهد "حواس خودش را پرت کند!" حالا دیگران روزهای عادی هم با علاقه و سخت گیری او کار نمی کنند.<br />همین خانم امروز دست من را روی شکمش گذاشت طوری که می توانستم حرکت بچه را زیر پوست احساس کنم. واقعا به یک معجزه شبیه بود. بسیار هیجان زده شده بودم. او هم خنده اش گرفته بود.</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-61336926888716852942007-01-01T20:38:00.000-08:002007-01-01T20:41:36.000-08:00دو سه چیزی که درباره او می دانم…<div align="justify"><span style="font-size:130%;">شب سال نو به یک مهمانی مالتی کالچرال دعوت شده بودم به این قرار که در آن افراد روسی، کانادایی، آمریکایی، اوکراینی و کلمبیایی حضور داشتند. حتی یک خانمی از سیبری هم آنجا بود که دقیقا دورگه روس و چینی بود. با چشم های رو به بالا اما پوست کاملا سفید و صورت گرد. بیشتر مهمان ها از دانشجویان دکترای دانشگاه تورنتو بودند. این روس ها هم که مهربان و گرم هستند و بازی های سال نویی راه انداخته بودند که مثلا با چشم بسته باید یک کاغذی را قیچی می کردیم و سرنوشتمان را که در آن نوشته بود می خواندیم. یا بازی پانتومیم و تعویض هدایا و غیره و غیره.<br />آخرین بازی این بود که نام یک کشور را می گفتیم و هر کس باید درباره آن ده کلمه می نوشت. اول می خواستند ایران را جز بازی نیاورند اما من بیخود و بی جهت اصرار کردم که این کار را بکنند. و نتیجه چه بود؟<br />مسلمان، اسلام، تروریسم، آیت الله، خمینی، ملا، بمب اتمی، انقلاب اسلامی، و بنیادگرایی<br />یک دختر خانم یهودی که در جمع بود احمدی نژاد و کنفرانس هالوکاست را هم در لیست داشت. کلمات موجود در فهرست من را هیچ کس نمی دانست: حافظ، رومی (مولوی)، اصفهان، تخت جمشید، مینیاتور، کباب و زعفران.<br /><br />وقتی بازی تمام شد احساس کردم که جو علیه من سنگین شده است. دختر یهودی موج منفی می فرستاد و روس ها هم انگار دلشان برای من می سوخت. شاید به خاطر این که من درباره روسیه به داستایوفسکی و تولستوی و چخوف و تارکوفسکی و ارمیتاژ اشاره کرده بودم. شاید هم به خاطر این که خیلی نگذشته از زمانی که کشور خودشان در لیست سیاه آمریکایی ها بود. دختر یهودی پیشنهاد کرد که تا خانه با من قدم بزند. مهربان ترین و دوستانه ترین مکالمه ای که امکان پذیر بود را شروع کردم. کم کم لبخند روی صورتش برگشت. اما تا موقعی که به خانه رسیدیم دیگر درباره چیزهایی که هر دو به آن فکر می کردیم حرفی نزدیم.<br /><br />یاد شعر حافظ افتادم که می گفت: روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد! </span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1161579945767973702006-10-22T22:05:00.000-07:002006-10-22T22:07:04.296-07:00زندگی یک معجزه است<div align="right"><span style="font-size:130%;">دوباره یاد فیلم دیدن های دیوانه وارم افتادم. آن موقعی که به کانون فیلم می رفتم و بعد از دیدن فیلم تا رسیدن به خانه مست بودم. گاهی مسیر را عوضی می رفتم یا اتوبوس را اشتباهی سوار می شدم. فستیوال سینمای لهجه دار که به همت شهرام تابع محمدی برپا شده است، واقعا فیلم های درجه یکی را نشان می دهد. فیلم هایی که امکان دیدن آن حتی در تورنتوی مدعی چندفرهنگی بودن، کار بسیار مشکلی است. بعد از این که جمعه شب اصلا از فیلم ماندرلی ساخته کارگردان سابقا محبوبم لارس فون تریر خوشم نیامد و زندگی به رویم تیره و تار شد، شنبه را با دیدن "گیتمو" (مستندی درباره روش های بازجویی در زندان گوانتانمو بی آمریکا) و "من یک معتاد به سکس هستم" ساخته کاوه زاهدی (که ظاهرا نوه همان سپهبد زاهدی رهبر کودتای 28 مرداد است) سرحال آمدم. کاوه زاهدی واقعا فیلمساز بامزه و راستگویی است و فیلمش بسیار شبیه کارهای وودی آلن و ژان لوک گدار بود.<br />اما اصل خوشگذرانی در یکشنبه اتفاق افتاد. با دیدن "واه واه" ساخته ریچارد گرنت و "زندگی یک معجزه است" ساخته امیر کوستوریکا.<br />فیلم درباره جنگ است و دعوای بوسنایی ها و سرب ها. اما همه فیلم پر از زندگی است. حتی جنگ هم بخشی از زندگی است و چیزی است که آدم ها را در موقعیت های تازه قرار می دهد و بزرگ می کند. امیر کوستوریکا فقط یک نابغه سینمایی نیست. یک "انسان بزرگ" هم هست. او دنیا را 360 درجه می بیند. فیلمش پر از زندگی است. از آدم های معمولی تا حیوانات مزرعه همه جز شخصیت های فیلم هستند. از الاغ سرسختی که اشک می ریزد تا سگ و گربه ای که منتظر بهانه هستند تا به هم بپرند و شب پره ای که روی چراغ می نشیند. حتی بوی پهن الاغ را درفیلم احساس می کنی. و آدم ها هر کدام یک دنیا هستند. از زن هیستریک اما شیرین خواننده اپرا تا دختر پرستار مسلمان بوسنیایی. تا همسایه ترسو. و همین زندگی با همه روزمرگی، شادی، تنهایی، حماقت، غصه، دلهره، و خوشبختی هایش، یک معجزه است. این فیلم به قدری عمیق است که آدم نمی داند چطور یک نفر توانسته چنین "غلظتی" را در یک فیلم بیافریند.اصلا یک مدرسه سینمایی است. بالاتر از حدی است که آدم از یک فیلم انتظار دارد. و وسواسی که در ساخت جزئیات به کار رفته است، مثال زدنی است.<br />فیلم ریچارد گرنت هم از آن فیلم ها است. فیلمی که در واقع اتوبیوگرافی خود کارگردان است. غم و اندوه ناشی از جدایی پدر و مادر در آینه ریچارد یازده ساله نشان داده می شود. پسربچه ای که بعدا نامادری اش را به مادر نامهربان ترجیح می دهد و با تشویق او تئاتر عروسکی درست می کند. نامادری به خاطر عشق با پدر مهربان، دوست داشتنی اما الکلی باقی می ماند و ریچارد همیشه می داند که پدرش هرگز از عشق مادر دست برنداشته است.<br />هر دوی این فیلم ها درباره یک موضوع بودند. درباره این که زندگی با همه غم و شادی هایش یک معجزه است. عشق زیباترین چیزی است که به زندگی انسان ها معنی می دهد. و عشق می تواند در عجیب ترین و پیش بینی نشده ترین لحظه ها به وجود بیاید و زندگی آدم ها را برای همیشه متحول کند....حساب کن در هوای لطیف بارانی تورنتو راه بروی، دو تا شاهکار سینمایی را ببینی، و باز در همان هوا به خانه برگردی... مگر آدم چقدر از یک عصر یکشنبه توقع دارد؟ زندگی یک معجزه است، مگر نه؟</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1159760802922487752006-10-01T20:45:00.000-07:002006-10-01T20:46:42.940-07:00از تنهایی ها<span style="font-size:130%;">وقتی با خودت روبرو می شوی می بینی که تنهایی، و تو هستی و این خانه، همان فراغتی که منتظرش بودی. و در این عصر یکشنبه غم شیرینی وسعت کوچک خانه ات را دربرگرفته است. از پنجره نگاه می کنی و پنجره های روشن خانه ها و آپارتمان ها را می بینی که از دور سوسو می زنند، در فراخنای وسعت بی اندازه شهر. آپارتمان های اجاره ای، خانه های اعیانی و خانه های معمولی. زیر یکی از این چراغ ها، همسر و بچه های یک راننده تاکسی پاکستانی به انتظار بازگشت پدرشان نشسته اند. حتما زن با لباس محلی اش شام پخته و بوی ادویه تند فضای خانه برداشته است. آن طرف تر زیر چراغ آن خانه بزرگ، شاید پیرمردی کتابی در درست گرفته و مطالعه می کند. زیر آن چراغ دیگر گروهی از دوستان گرد هم آمده اند و بگو بخند می کنند. و شاید زیر چراع دیگر کارمند یک شرکت کامپیوتری، خود را برای خواب آماده می کند تا فردا ساعت 6 از خواب بلند شود و سوار ماشین شود تا قبل از شروع ساعت شلوغ، خود را به محل کارش برساند. شاید زیر یکی دیگر از چراغ ها دختری که معشوقش به او خیانت کرده است، در تنهایی اشک می ریزد و در زیر چراغ دیگر، مردی در تنهایی به تماشای تلویزیون نشسته است.<br />راستی چند نفر از این آدم ها تنها هستند، و چند نفر همدمی، مونسی، عشق یا دوستی در کنار خود دارند؟ چند نفر با سرعت از جلوی چشم پدر و مادرشان رد شده و به اتاق خود پناه می برند و چند نفر از تنها بودن با مادر و غیبت پدر درد می کشند؟ چند زن و شوهر به تازگی بچه ها را خواب کرده اند و فرصت یافته اند که دمی کنار هم بنشینند و چند مرد، وقتی همسر را مشغول ضبط و ربط بچه ها می بینند، فکر احتمال از دست دادن کارشان آزارشان می دهد؟ تو اینجا نشسته ای و به این چراغ ها که در سرتاسر افق سوسو می زنند نگاه می کنی و زندگی مردمی را مجسم می کنی که زیر این چراغ ها زندگی می کنند. مردمی که در سکوت مرموز یکشنبه شب، به انتظار سر کار رفتن در صبح دوشنبه نشسته اند و همه شان می دانند که عیلرغم امید باطنی آنها، هیچ چیز در هفته آینده تغییر نخواهد کرد. و تو همچنان به افق وسیع این شهر نگاه می کنی و می اندیشی که در عمق تنهایی، همیشه فرصت دوباره دیدن هست.<br /> </span>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1156187321956418502006-08-21T12:00:00.000-07:002006-09-25T09:30:38.636-07:00Making a DifferenceLife goes by, whether the way you like it or not...<br />It is good to make the best of it<br />It is good to change it even in a small size to make it better<br />It is always good to know your dreams<br />It is always good to know others<br />It is always good to know yourself<br />It is always good to be yourself<br />It is always good to live your dream-self<br />When you don't feel happy, something has to change<br />Either in you, or in your situation, or in the people around you<br />You can not always change the people<br />But you can change yourself<br />And you can change your situation<br />And this way...<br />You can make a difference.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1151332252981247272006-06-26T07:25:00.000-07:002006-06-26T07:30:53.003-07:00Home sweet home...It is so nice to belong to something. It is so nice to committ to something. It is so nice to have something for your own. It is so nice to live in a place you like and you have and you committ to and you belong to. Beucase, when your feet are settled, your hands move faster.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1145983997430076122006-04-25T09:39:00.000-07:002006-04-25T09:53:17.443-07:00Getting into the groove.....I am a big clumsy jeounalist, with tones of ideas but a little hesitant and lazy. I will do more of it as soon as I buy that lovely small labtop which I can carry to coffee shops and film festivals. I am also into doing some web-videos, telling visual stories.<br /><br />Editing is my profession and job. I love it because it fulfills my sense of storytelling and my obsession with moving images and sound. I will do more of it as soon as I get that storage room set up for my system in the new apartment.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1145594947081983012006-04-20T21:16:00.000-07:002006-04-22T22:04:40.843-07:00از دلهره ها...<div align="right"><span style="font-size:130%;">حس عجیبی تمام تنم را فرا گرفته است و دلم بیخودی شور می زند. می گوید: "نگران نباش. هیچ اتفاقی برای ایران نمی افتد." کمی آرام می گیرم اما ته دلم آرام نیست. سر عراق هم همین بگیر نگیر ها بود. اما چه شد؟ آدم اگر چشمش را باز کند سناریو را مثل روز روشن می بیند . مگر همه قرائن – حمله به عراق، محاصره نظامی ایران، بحران انرژی در جهان- همین را پیش گویی نمی کنند؟ مگر آدم باید عقلش را دست این تلویزیون ها بدهد که هرروز "می ریم نمی ریم" می کنند که من و توی بیننده را سر کار بگذارند؟ امروز نظرخواهی می کنند، فردا این می گوید قراره به ایران حمله شه، پس فردا بهمانی تکذیب می کند، پس اون فردا اعلام می کنند که ایران داره بمب اتم درست می کنه. پس پس اون فردا دوباره نظرخواهی می کنند.... تا کی باید شاهد این نمایش خیمه شب بازی بود؟ می گوید ( و این بار او ایرانی نیست) " اوه اونها به ایران حمله می کنند. احتمالا کاری که در عراق کردند را تکرار نخواهند کرد چون اشغال کردن یک کشور کار ابلهانه ای است و جز شکست نتیجه ای ندارد. حمله به ایران متفاوت خواهد بود اما قطعی است. این تصمیم از قبل گرفته شده همچنان که در مورد عراق و ویتنام گرفته شده بود. تمام این حرفها که توی رسانه ها می زنند برای آماده سازی ذهن مردم است. می خواهند از ایران یک غول بسازند که بعد حمله به آن را توجیه کنند. حالا هزاران نمایش خواهیم داشت از کسانی که حقوقشان در ایران پایمال شده، از کسانی که شبانه فرار کرده اند ... اما همه اینها برای آماده کردن ذهن مردم است. تصمیم از قبل توسط یک گروه کوچک گرفته شده که درشرارت دست کمی از شیطان ندارند و از هر شیطان دیگری در این دنیا اگر بدتر نباشند بهتر نیستند."<br />احساس ناتوانی و حماقت می کنم. می دانم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید. اگر نطنز را – که ظاهرا بزرگترین پایگاه مشکوک اتمی ایران است- بزنند یعنی هزاران مردم آن شهر و اطراف آن در خطر جدی اند. کاشان شهر آبا و اجدادی من، یکی از زیباترین شهرهای کویری با معماری یگانه اش و یکی از قدیمی ترین تمدن های حهان (تپه سیلک، 5000 سال قبل از میلاد) هم نزدیک همانجاست. برای نابود کردن 7000 سال تمدن و فرهنگ و معماری چند بمب کافی است؟ و مگر کسی موقع پرتاب بمب و موشک اصلا چیزی درباره کاشی های آبی و حوض آب و ماهی و دیوارهای کاهگلی شنیده است؟</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1144940226148863322006-04-13T07:42:00.000-07:002006-04-13T07:57:06.166-07:00It's Spring It's Spring It's SpringOh, how nice can be Toronto! A little rain, smell of spring, and delicate sunshine. You can indulge yourself with a light jacket and skirt and freely walk in the streets. No more worring about icy cold going throuhg your skin and freezing your whole body.<br />Nane Sarma is gone for good. Looking forward for the nice days to come...Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1140732820737202812006-02-23T14:02:00.001-08:002006-02-23T14:13:40.756-08:00Proud to be Iranian?I know Iran has "western media" for crust's sake. I know that it doesn't make a good impression on people (no matter how much they are politically correct) to say that you are Iranian. But I say it. And I still feel proud when I say it. I hope I can continue to be proud. Every thing seems to change so drastically regarding Iran's situation in the world. I can't believe that this unfavorable change is happening right in front of my eyes and I can't do anything about it. It's like going bankrupted or falling into a serious illness. It happens all at once and you can't do anything about it.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1139932730831587272006-02-14T06:59:00.000-08:002006-02-16T13:44:16.143-08:00Hidden womanIn the old apartment of my parents, I had a room and a computer with a Microsoft Word Farsi on it and the most pleasant treat for me was to sit on that comfortable brown chair in front of my computer and write. I was writing in different genres. From short stories, to emotional diaries and long format screenplays. Nobody ever read what I was writing at that time. Occasionally I was using parts of my writings in my articles or customizing my screenplays to some proposals for TV series, all of which were written based on "request" and therefore I didn't care much about them. I never finished a personal piece of writing which I could show to other people. I needed more "life experience" to be able to write a real script. That's how I thought of imigration. I wanted to experience the freedom of being on my own. The freedom of having no censorship. The freedom of growing myself in all aspects.<br />As an immigrant, I don't have much outlet the same as I had in Iran. Would I use this blog for that purpose? Maybe, but it deprives me from the idea of being "hidden" which has been essential for my personal writings. In my hidden way of writing, I guess I was carrying the inheritance of being an eastern woman with mysteries. It is contradictory for this woman when she lives in a society in which she doesn't get any credit for being "hidden". Maybe it is time for her to change...Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1138397731043434502006-01-27T13:27:00.000-08:002006-02-14T06:59:00.540-08:00My first thoughts...In Iran it was so easy to talk..<br />It was so easy to make friends...<br />It was so easy to get noticed...<br />It was so easy to get recognized...<br />It is such a refreshment to meet the motherland after a while, when you have been challanged in a new country.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1134857958113798752005-12-17T13:43:00.000-08:002005-12-17T14:19:18.183-08:00شاملو و مولوی<div align="right"><span style="font-size:130%;">نیمه شب در تقاطع اسپاداینا و کوئین منتظر استریت کار بودم و شعرهای مولوی با صدای شاملو توی گوشم بود. در حال خستگی و خواب آلودگی توان تمرکز نداشتم. شعرها می آمدند و می رفتند و صدای بم، محکم و کمی شیون گونه شاملو توی گوشم می پیچید. نوای سنتورکه به طرز ناشیانه ای در فاصله شعرها فطع و وصل می شد تضاد زیادی با آرامش شبانه تورنتو نداشت، اما کمی غریب می نمود. کم کم در دنیای دیگری فرو رفتم. به مولوی اندیشیدم و گستردگی کلامش و نگاه عاشقش به این دنیا. وقتی از مردم شاکی می نالید فکر کردم که مردم چقدر همیشه شبیه هم بوده اند. چه در قونیه قرن چهارم هجری زندگی کنند، چه در تهران یا تورنتوی قرن بیستم و یکم میلادی. شاید هم این جهان شمولی مولوی است که با چند ترکیب ساده ناگهان تمام دنیا و آدم هایش را در یک جمله توضیح می دهد. و بعد صدای شاملو و طرز ادای کلمات، شعر را به کل معنای تازه ای می داد. فکر کردم که اگر کسی بخواهد روی مولوی توضیح و تفسیری بنویسد حتما باید اشاره کند که شاملو این کلمه را با این لحن ادا کرده به عنوان یک مرجع. به هرحال این هم <a href="http://ernesto.blogfa.com/">مراسم بزرگداشت </a>شاملو... و برای یک ماه، خداحافظ تورنتو...</span></div>Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1134172437832003152005-12-09T15:47:00.000-08:002005-12-09T15:53:57.850-08:00new jobI am leaving SunTV for a new job at CTV. Well, it is more of what I like and it is very close to where I live and it is a better opportunity in general. But I miss the nice friends and colleagues that I have here at SunTV. I have worked here for two and a half years (my mom won't believe that. I use to be too fanciful to work for one place for more than 6 to 9 months). But I guess this is the reality of life in North America and I have to get use to it. Oh... I am excited for the new job... Some change finally!Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1133821901425862972005-12-05T13:09:00.000-08:002005-12-05T14:31:41.470-08:00SyriannaI certainly suck in writing weblog because I can not keep it consistant. Thanks to all of you nice readers who ask me why I am not writing that often. Ok, yesterday I saw Syrianna. A fabulous movie. It represents a very insightful point of view on the Middle East crisis and oil. It follows four characters and four stories at the same time which makes it a little hard to pursue. However, if you be patient enough, by the time you get into the middle of the story, you will be totally into it.<br />Honestly, this is the first time that I felt some respect for George Clooney. I wonder if he has any Arabian roots because he speaks Arabic so well. In an interview he said that he acts in some movies to buy a house and in some movies to fulfill himself. I didn't know that he was so progressive. Matt Damon is good as usual and others... oh I should read more on this director Stephen Gaghan.<br />Anyway, please don't miss it. It is one of the best political movies that is made about the Middle East and oil and Americans. And yes, there IS some Tehran scenes. Althoug it is a faked Tehran and it looks more like Damascus or an American Latin city, but close enough, no complain. And Iranians are quite a character in the movie although we don't see much of them. Go see it. I highly recommand.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1132279628359681352005-11-17T17:50:00.000-08:002005-11-17T18:07:08.386-08:00A Midfall's Night DreamOh, I have so much to say and yet it is hard to write...<br /><br />Maybe, writing about the stories of three women, coming from the same highschool; close friends who have lost each other for years. Now, they come to see each other again. All have different stories, different lives, different journies. Yet they have amazing similarities. They all have gone through ups and downs, good days and bad days... and they all have come to the final stage... far from the carefree days of highschool, they now have to face with their destiny. The whole truth. And the responsibility of being full mature women.<br /><br />Oh, by the way, I am a Canadian citizen now. And I have my driver's licence, too. Big victories! I feel like I am more mobile. I can go and drive around this big planet. But it is maybe a dream. Because I am in fact got stuck in a job living in the cold fall of Toronto. This might be my destiny, eh?Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1129180526574375422005-10-12T21:23:00.000-07:002005-10-13T08:36:42.156-07:00time and happiness- Why didn't I update my blog?<br />- Because I didn't have time.<br />- Why didn't I have time?<br />- Because I had too much to do.<br />- Why did I have too much to do?<br />- Because I thought I had to keep myself busy. Because I felt I had a mission to do some projects, call here and there, do this and that.<br /><br />But, is it really necessary? Today, I got this message from my father in Iran: "The only thing I want from you is to be happy. I know you are a hard worker. I hope you can make some time for yourself to see the results and be happy."<br /><br />Tongiht I promissed to myself that whenever I get those special free moments, instead of rushing to this and that, wait a little, take some time, think of what I would really enjoy to do at that moment, and do it. No matter what my plans are and what I had decided to perform for that day.Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12522393.post-1129065395216451152005-10-11T14:07:00.000-07:002005-10-13T08:35:27.440-07:00FallThe cold weather is coming. It is a beautiful fall, the trees shine with yellow and red leaves. But you can't stay out without a coat. A snapshot of a long and cold winter. Another six months of freezing in the snow, looking at the gray sky and hibernate in a room with a hot cup of tea may be?Azadzanhttp://www.blogger.com/profile/12143052073770944848noreply@blogger.com