- Why didn't I update my blog?
- Because I didn't have time.
- Why didn't I have time?
- Because I had too much to do.
- Why did I have too much to do?
- Because I thought I had to keep myself busy. Because I felt I had a mission to do some projects, call here and there, do this and that.
But, is it really necessary? Today, I got this message from my father in Iran: "The only thing I want from you is to be happy. I know you are a hard worker. I hope you can make some time for yourself to see the results and be happy."
Tongiht I promissed to myself that whenever I get those special free moments, instead of rushing to this and that, wait a little, take some time, think of what I would really enjoy to do at that moment, and do it. No matter what my plans are and what I had decided to perform for that day.
Wednesday, October 12, 2005
Tuesday, October 11, 2005
Fall
The cold weather is coming. It is a beautiful fall, the trees shine with yellow and red leaves. But you can't stay out without a coat. A snapshot of a long and cold winter. Another six months of freezing in the snow, looking at the gray sky and hibernate in a room with a hot cup of tea may be?
Tuesday, September 27, 2005
Filmmaking
It's been a long time since I have not made a new film. I have done some small things here and there but not a real film. Mostly because I was so busy moving to Canada and making my living in here. I was also not quite sure if I really wanted to accept all the hassels and joys of filmmaking or I wanted to be a good girl and have a normal life like everyone else.
Today I finally came to the conclusion that filmmaking is my way of life. I really love doing it no matter how hard it is. Even if I don't get to actually make them, just being in the process of picking an idea, developing it, and trying to make it interesting for potential funders/audience is an amazing process that I really enjoy doing it. So, why not?
This is a moment of getting focused on what I really want. From now on, it doesn't matter if I actually get to make any movie (documentary in the case of Canada). The significant thing is that I will be trying to do it.
Today I finally came to the conclusion that filmmaking is my way of life. I really love doing it no matter how hard it is. Even if I don't get to actually make them, just being in the process of picking an idea, developing it, and trying to make it interesting for potential funders/audience is an amazing process that I really enjoy doing it. So, why not?
This is a moment of getting focused on what I really want. From now on, it doesn't matter if I actually get to make any movie (documentary in the case of Canada). The significant thing is that I will be trying to do it.
Saturday, September 24, 2005
آن بالا در آسمان
و از میان پنجره کوچک
زمین را می دیدم
که زیر پایم سر می خورد
و خاطرات تلخ و خوش مرا با خود می برد
آن لحظه دانستم
که تنها شدم
دیگر خانه نیست
دیگر بوی خوش آشپزخانه
و آغوش مهربان مادر
و طنین صدای پدر نیست
و دوست رفته است
باید خودم باشم
تنهای تنها
در خلوتی که در آن
هیچ صدایی به گوش نمی رسد
و "دیگران"
در روز "حادثه"
صدای تنهایی های قلب مرا نخواهند شنید.
***
یک روز
در سکوت خود
و در تلاطم صداها و رنگ ها
چشمان آشنایی را دیدم
که به من نگاه می کردند
و فکر کردم
که این لحظه زیبا
فردا به خاطره ای بدل خواهد شد
چشمان مشتاق
میهمان عزیز
- و همیشگی -
قلب من شدند
دل من بی امان تنهایی
و او در شوق کشف آن
- زمین بکر،
ناشناخته -
من را از او گریز
و او را از من رهایی نیست
قلمرو تنهایی
به پیوندی نویافته
تسلیم شد
و از میان پنجره کوچک
زمین را می دیدم
که زیر پایم سر می خورد
و خاطرات تلخ و خوش مرا با خود می برد
آن لحظه دانستم
که تنها شدم
دیگر خانه نیست
دیگر بوی خوش آشپزخانه
و آغوش مهربان مادر
و طنین صدای پدر نیست
و دوست رفته است
باید خودم باشم
تنهای تنها
در خلوتی که در آن
هیچ صدایی به گوش نمی رسد
و "دیگران"
در روز "حادثه"
صدای تنهایی های قلب مرا نخواهند شنید.
***
یک روز
در سکوت خود
و در تلاطم صداها و رنگ ها
چشمان آشنایی را دیدم
که به من نگاه می کردند
و فکر کردم
که این لحظه زیبا
فردا به خاطره ای بدل خواهد شد
چشمان مشتاق
میهمان عزیز
- و همیشگی -
قلب من شدند
دل من بی امان تنهایی
و او در شوق کشف آن
- زمین بکر،
ناشناخته -
من را از او گریز
و او را از من رهایی نیست
قلمرو تنهایی
به پیوندی نویافته
تسلیم شد
heroin addicts
These days I am hearing a lot of horrible news regarding abusing drugs among Iranian youth. I know that some young people tend to abuse drugs everywhere in the world including West... marijuana, grass, weed is kind of common here... ok...but what about heroin?... it is a true danger for life. It is not something that people can get involved so easily in here. And yes, many Iranians, rich and poor, girls and boys are addicted to heroin...
So, where this sense of self-destruction is coming from? Why Iranian youth is so submissive and passive? Why instead of dealing with their problems, they are taking drugs? Why are they so willing to lose their lives? Why life is so cheap over there? Every one blames the system. ok... but system is made of all of us, isn't it? And moreover, taking drugs is a personal choice.
So, where this sense of self-destruction is coming from? Why Iranian youth is so submissive and passive? Why instead of dealing with their problems, they are taking drugs? Why are they so willing to lose their lives? Why life is so cheap over there? Every one blames the system. ok... but system is made of all of us, isn't it? And moreover, taking drugs is a personal choice.
Wednesday, September 14, 2005
busy busy busy
I have got a new project which is not owned by "capitalists" but it is even against them! It is a documentary that happens in Chilie. A war between an aboriginal tribe and the land owners. Sounds that I have to get up early to edit that and then go to work to edit the rest of the stuff! No more time for myself, no more time for updating my blog!
Saturday, August 27, 2005
بحث شیرین غلات
عرض کنم که امروز با خواهرزاده محترم وارد بحث شیرین غلات شدیم و چون به هیچ روی توافق حاصل نیامد تصمیم گرفتیم به فرهنگ فارسی-انگلیسی و انگلیسی-فارسی مراجعه کنیم تا موارد اختلاف برطرف شود. اول این که رای برد(1) یعنی نان چاودار. حالا این که چاودار یعنی چه بنده هیچ اطلاعی ندارم و مسئولیتش هم با من نیست.
جو می شود بارلی(2). در ایران نان جو یافت می شود اما اینها که هزار جور نان یک دانه و صد دانه(3) و کامل دانه(4) دارند، تا حالا به عقلشان نرسیده بارلی برد(5) درست کنند.
از طرفی اوت(6) می شود جو دوسر یا یولاف. من تا حالا از وجود جو دو سر در میان غلات بی اطلاع بودم اما خب اوت میل(7) زیاد خورده ام و مزه اش هم بدک نیست. از قرار معلوم مواد غذایی بالایی دارد و به همین دلیل هم دانشجویان فقیر از آن زیاد مصرف می کنند. خواهشمندم که اوت را با اوک(8) اشتباه نکنید چون اوک همان بلوط خودمان است که رشتی های عزیز حتما بوداده آن را در زمستان های رشت خورده اند. بلوط هم به صورت دانه ای و هم مغزشده در سوپرمارکت ها پیدا می شود.
و اما جالب ترین خبر این که جوانه آلفالفا(9) که خیلی شیک و تر و تمیز بسته بندی می شود و دوستان شیک در سالاد می ریزند، همان بونجه خودمان است! اگر سالاد یونجه میل داشتید تشریف بیارید، هست
جو می شود بارلی(2). در ایران نان جو یافت می شود اما اینها که هزار جور نان یک دانه و صد دانه(3) و کامل دانه(4) دارند، تا حالا به عقلشان نرسیده بارلی برد(5) درست کنند.
از طرفی اوت(6) می شود جو دوسر یا یولاف. من تا حالا از وجود جو دو سر در میان غلات بی اطلاع بودم اما خب اوت میل(7) زیاد خورده ام و مزه اش هم بدک نیست. از قرار معلوم مواد غذایی بالایی دارد و به همین دلیل هم دانشجویان فقیر از آن زیاد مصرف می کنند. خواهشمندم که اوت را با اوک(8) اشتباه نکنید چون اوک همان بلوط خودمان است که رشتی های عزیز حتما بوداده آن را در زمستان های رشت خورده اند. بلوط هم به صورت دانه ای و هم مغزشده در سوپرمارکت ها پیدا می شود.
و اما جالب ترین خبر این که جوانه آلفالفا(9) که خیلی شیک و تر و تمیز بسته بندی می شود و دوستان شیک در سالاد می ریزند، همان بونجه خودمان است! اگر سالاد یونجه میل داشتید تشریف بیارید، هست
1- Rye Bread
2- Barley
3- Multi Grain
4- Whole Grain
5- Barley Bread
6- Oat
7- Oat Meal
8- Oak
9- Alfalfa
Monday, August 22, 2005
سحرخیز باش تا کامروا شوی
امروز بعد از عمری بالاخره مجبور شدم که صبح زود از خواب بیدار شوم و سر کار بروم. این تابستان ساعت کار من از سه به از ظهر تا نیمه شب بود. راستش روزی که این شیفت را به من دادند، (علیرغم غرغرهای ظاهری) ته دلم داشتم غنج می زدم که مجبور نیستم صبح زود از خواب بیدار شوم و می توانم هرقدر که دل تنگم بخواهد در رختخواب بمانم و تا لنگ ظهر بخوابم. همچنین خوشحال بودم که صبح به اندازه کافی وقت دارم که به کارهای شخصی ام برسم و مفیدترین ساعات روزم را "به این پدرسوخته های سرمایه دار" نمی فروشم.
امروز ساعت کار من از 10 صبح شروع می شود اما به اشتباه ساعت 8 از خواب بیدار شدم. اولش کمی سخت بود اما بعد به فکر صبحانه پنیر فتا و نان رای (بالاخره نفهمیدم این "رای برد" یعنی نان جو یا نه؟) و چای ارل گری افتادم و غم و اندوه جای خود را به خوشی بی سابقه ای داد. آخر خوردن نان و پنیر فقط صبح می چسبد نه نزدیکی های ظهر. تا لحظه بیرون رفتن از خانه حواسم نبود که دارم 1 ساعت زود می روم. اما خوشبختانه یادم افتاد و نرفتم. بعد من ماندم و یک ساعت وقت اضافه. طبیعتا سراغ کامپیوتر عزیز رفتم و ایمیل هایی که یک عمر بود باید می زدم و از تنبلی پشت گوش می انداختم را فرستادم. بعد به فکر آپدیت کردن ویلاگ افتادم و تازه بعد از این وقت دارم که تا قبل از رفتن حداقل یک کار دیگر هم بکنم.
حالا اگر می خواستم ساعت 3 بعدازظهر سر کار بروم ساعت 11 از خواب بیدار می شدم و در رویای کارهایی که باید آن روز انجام دهم فرو می رفتم. بعد به فکر انتخاب بین صبحانه و نهار می افتادم. بعد ایمیل هایم را چک می کردم و هر مقاله یا مطلب بیمزه ای که دیگران جالب یافته بودند را با علاقه دنبال می کردم. بعد نیم ساعتی را پای تلفن می گذراندم. بعد ناگهان می فهمیدم که یک ساعت وقت بیشتر نمانده و دیگر برای انجام دادن هر کاری دیر است. مثل فرفره نهاری دست و پا می کردم و تا به خودم می جنبیدم ساعت 2:40 دقیقه می شد و با دوچرخه از خانه بیرون می زدم و جانم را کف دستم می گذاشتم تا به موقع به محل کار برسم! حالا شما قضاوت کنید. آیا واقعا قدیمی ها حرف حساب نزده اند که سحرخیز باش تا کامروا شوی؟
امروز ساعت کار من از 10 صبح شروع می شود اما به اشتباه ساعت 8 از خواب بیدار شدم. اولش کمی سخت بود اما بعد به فکر صبحانه پنیر فتا و نان رای (بالاخره نفهمیدم این "رای برد" یعنی نان جو یا نه؟) و چای ارل گری افتادم و غم و اندوه جای خود را به خوشی بی سابقه ای داد. آخر خوردن نان و پنیر فقط صبح می چسبد نه نزدیکی های ظهر. تا لحظه بیرون رفتن از خانه حواسم نبود که دارم 1 ساعت زود می روم. اما خوشبختانه یادم افتاد و نرفتم. بعد من ماندم و یک ساعت وقت اضافه. طبیعتا سراغ کامپیوتر عزیز رفتم و ایمیل هایی که یک عمر بود باید می زدم و از تنبلی پشت گوش می انداختم را فرستادم. بعد به فکر آپدیت کردن ویلاگ افتادم و تازه بعد از این وقت دارم که تا قبل از رفتن حداقل یک کار دیگر هم بکنم.
حالا اگر می خواستم ساعت 3 بعدازظهر سر کار بروم ساعت 11 از خواب بیدار می شدم و در رویای کارهایی که باید آن روز انجام دهم فرو می رفتم. بعد به فکر انتخاب بین صبحانه و نهار می افتادم. بعد ایمیل هایم را چک می کردم و هر مقاله یا مطلب بیمزه ای که دیگران جالب یافته بودند را با علاقه دنبال می کردم. بعد نیم ساعتی را پای تلفن می گذراندم. بعد ناگهان می فهمیدم که یک ساعت وقت بیشتر نمانده و دیگر برای انجام دادن هر کاری دیر است. مثل فرفره نهاری دست و پا می کردم و تا به خودم می جنبیدم ساعت 2:40 دقیقه می شد و با دوچرخه از خانه بیرون می زدم و جانم را کف دستم می گذاشتم تا به موقع به محل کار برسم! حالا شما قضاوت کنید. آیا واقعا قدیمی ها حرف حساب نزده اند که سحرخیز باش تا کامروا شوی؟
Monday, August 15, 2005
The One
When he is always there and never goes away
When he says he loves you and doesn’t change his way
When he knows you beyond what you portray
When he loves you more than what he would convey
And…
If he admires you when you are not aware
If he is the one to think of at times of despair
If he gives you more than what you prepare
Then he must be the one… here, there and ever after
When he says he loves you and doesn’t change his way
When he knows you beyond what you portray
When he loves you more than what he would convey
And…
If he admires you when you are not aware
If he is the one to think of at times of despair
If he gives you more than what you prepare
Then he must be the one… here, there and ever after
Tuesday, August 09, 2005
در باب وبلاگ ننوشتن
شده که بخواهید حرف بزنید و حرفتان نیاید؟ راستش برای من اغلب اینطوری می شود. من همیشه کمتر از آن که از من انتظار دارند حرف برای گفتن دارم. برعکس آدم های زیادی را می شناسم که همیشه برای حرف زدن وقت کم می آورند. حتی اگر کار به توهین و توبیخ شنوندگان بکشد. بارها در جلسه هایی بوده ام که افرادی در آن با اعتماد به نفس و علاقه میکروفن را ول نکرده اند. اغلب حرف مهمی از آنها نشنیده ام اما در ته دل به انگیزه و شور آنها احترام گذاشته ام. آخر برای من حرف زدن کار خیلی مشکلی است و در اغلب موارد بیهوده، زیرا کمکی به ایجاد ارتباط نمی کند.برای من حرف زدن با دوست نزدیک و صمیمی بزرگترین لذت دنیاست اما مگر آدم چند تا از این دوست ها دارد؟
اگر صمیمیت کافی نباشد، نوشتن را به حرف زدن ترجیح می دهم چون این امکان را به مخاطب می دهد که اگر نخواست از خواندن صرفنظر کند. اما حتی موقع نوشتن هم گاهی وسواس یقه ام را می گیرد: آیا واقعا لازم است که چنین چیزی را بنویسم؟ چرا این موضوع؟ چرا من؟ مگر کسی که از من بهتر بداند و بهتر بنویسد نیست؟ از کجا که این موضوع برای کسی جالب باشد؟ و از این قبیل...نتیجه این که مدت زیادی وبلاگم را نو نویسی نکرده ام. این هم که آوردم از سر عذر آوردن بود و امیدوارم وسط کار پشیمان نشوم و چاپش کنم.... اما راستش از اینطور نوشتن خوشم می آید. یک جور ارتباط صمیمانه و واقعی با خواننده است. به نوعی فاصله گرفتن از حرف های "مهم" و "دهان پرکن" و وارد شدن به حیطه های معمولی و عادی زندگی. چیزهایی که هر روز با آنها روبرو هستیم و به آنها فکر می کنیم اما کمتر آنها را با کسی در میان می گذاریم. از این به بعد سعی می کنم وبلاگم را به این سمت و سو ببرم، شاید مشکل کم حرفی را هم به نحوی جبران کنم.
اگر صمیمیت کافی نباشد، نوشتن را به حرف زدن ترجیح می دهم چون این امکان را به مخاطب می دهد که اگر نخواست از خواندن صرفنظر کند. اما حتی موقع نوشتن هم گاهی وسواس یقه ام را می گیرد: آیا واقعا لازم است که چنین چیزی را بنویسم؟ چرا این موضوع؟ چرا من؟ مگر کسی که از من بهتر بداند و بهتر بنویسد نیست؟ از کجا که این موضوع برای کسی جالب باشد؟ و از این قبیل...نتیجه این که مدت زیادی وبلاگم را نو نویسی نکرده ام. این هم که آوردم از سر عذر آوردن بود و امیدوارم وسط کار پشیمان نشوم و چاپش کنم.... اما راستش از اینطور نوشتن خوشم می آید. یک جور ارتباط صمیمانه و واقعی با خواننده است. به نوعی فاصله گرفتن از حرف های "مهم" و "دهان پرکن" و وارد شدن به حیطه های معمولی و عادی زندگی. چیزهایی که هر روز با آنها روبرو هستیم و به آنها فکر می کنیم اما کمتر آنها را با کسی در میان می گذاریم. از این به بعد سعی می کنم وبلاگم را به این سمت و سو ببرم، شاید مشکل کم حرفی را هم به نحوی جبران کنم.
Tuesday, July 26, 2005
قابل توجه سینما دوستان
فیلم ساراباند، آخرین فیلم اینگمار برگمن کبیر در کمرا بار تورنتو روی پرده است. این هفته می توانید فیلم را در سئانس های 7 و 9 شب ببینید. دیدن کمرا بار که متعلق به آتوم اگویان است و دیزاین خیلی جالبی دارد هم خالی از لطف نیست. اگر رفتید حتما به دستشویی آن هم سری بزنید چون زیبا ترین و خلاقانه ترین و هنری ترین دستشویی است که من به عمرم رفته ام!
امشب فیلم ساتیریکون فلینی را در سینماتک دیدم. فیلم جالبی بود اما خیلی طولانی به نظرم رسید. من کلا از زمان های کهن خوشم می آید و دیدن آثار باستانی حس باشکوهی بهم می دهد. مخصوصا شهر رم که واقعا بی نظیر است. اما به نظرم فلینی در این فیلم می خواست بگوید که بیخود به زمان باستان دل نبندید و قدر همین دوره مدرن را بدانید چون حداقل در رم باستان میزان توحش و درندگی انسان ها صد پله بدتر از زمان حال بوده است. درست است که امروز بمب و موشک هزاران انسان را یکجا به کام مرگ می فرستد اما در رم باستان هم خوردن دیس مخصوص پر از قلوه چشم و انداختن آدم ها در تنور مرسوم بوده است! حالا قضاوت این که کدام یک قابل تحمل تراست.... خب توحش توحش است، دیگر درجه بندی ندارد که
امشب فیلم ساتیریکون فلینی را در سینماتک دیدم. فیلم جالبی بود اما خیلی طولانی به نظرم رسید. من کلا از زمان های کهن خوشم می آید و دیدن آثار باستانی حس باشکوهی بهم می دهد. مخصوصا شهر رم که واقعا بی نظیر است. اما به نظرم فلینی در این فیلم می خواست بگوید که بیخود به زمان باستان دل نبندید و قدر همین دوره مدرن را بدانید چون حداقل در رم باستان میزان توحش و درندگی انسان ها صد پله بدتر از زمان حال بوده است. درست است که امروز بمب و موشک هزاران انسان را یکجا به کام مرگ می فرستد اما در رم باستان هم خوردن دیس مخصوص پر از قلوه چشم و انداختن آدم ها در تنور مرسوم بوده است! حالا قضاوت این که کدام یک قابل تحمل تراست.... خب توحش توحش است، دیگر درجه بندی ندارد که
<"imgsrc=http://i.imdb.com/Icons/poster_under_licence.gif">
Friday, July 22, 2005
بل ضد ایرانی
در تبلیغات کارت های تلفنی بل کلمه "سلام" به بسیاری از زبان های رایج تورنتو مثل انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی، چینی، کره ای، روسی و حتی عبری نوشته شده اما از فارسی و عربی در آن خبری نیست. غلط نکنم دست یهودی های چپ چشم در کار است. هروقت این تبلیغ را می بینم حرصم درمی آید. بل یک شرکت بزرگ کانادایی است و خیلی عجیب است که حتی با ریسک از دست دادن تعداد زیادی مشتری، چنین تعصبی را در تبلیغ به خرج داده است. اگر کسی حالش را دارد به روابط عمومی شان یک اعتراضی بنویسد. در غیر اینصورت برای این که حالشان گرفته شود، خانم ها آقایان از کارت های بل نخرید و نیز ارجح است اگر به جای بل اکسپرس ویو از کیبل راجرز استفاده کنید و نیز خط تلفن اسپرینت بگیرید به جای بل. تا کور شود چشم هر کسی که یادش رفته "فارسی" هم یکی از زبان های رایج تورنتو است.
Thursday, July 21, 2005
هشت و نیم
فیلم هشت و نیم فلینی را بالاخره در سینماتک انتاریو دیدم. این سینماتک واقعا یک معبد جادویی است. آرزو داشتم که ساعت کارم اجازه می داد که بیشتر به آن سر بزنم.
هشت و نیم از آن شاهکارهایی است که اهمیت خود را در طی زمان ثابت کرده است. فیلمسازان زیادی را می شناسم که از این فیلم الهام گرفته اند. مثلا داریوش مهرجویی در فیلم های هامون، میکس و اپیزود دختر عموی گمشده از قصه های کیش، دائما به صحنه های هشت و نیم ارجاع می دهد و در صدد بازسازی آنها برمی آید. البته ناگفته نماند که وقتی آدم شاهکار فلینی را می بیند دیگر فیلم های مهرجویی از سکه می افتند.
هشت و نیم فلینی روایت گر به پایان رسیدن یک دوران است. دوران بورژوازی اروپایی. دورانی که مرد سفید پوست بورژوا که تا آن زمان راوی و نظرگاه اصلی بسیاری از هنرها از جمله سینما بود، دارد کنار می رود و جای خود را به زنان، اقلیت ها، و دیگران می دهد. آشفتگی هشت و نیم، ناشی از هراس از برهم خوردن این نظم است. صحنه های درخشان کابوس و رویا، همچنین در هم ریختن زمان و مکان روایت قصه، از نوآوری های فیلم است که در واقع نوید سینمای ضد قصه سالهای بعد را می دهد.
گوئیدو، قهرمان فیلم، که در واقع نقش خود فلینی را بازی می کند، فیلمسازی است مردد و آشفته که توسط افراد مختلف از تهیه کننده گرفته تا نویسنده سناریو، بازیگران، دوستان قدیمی، معشوقه و همسرش مورد سؤال یا انتقاد قرار می گیرد اما در واقع هیچ جوابی برای هیچ کدام ندارد. این افراد در میان خاطرات، تصورات و خیالات او رفت و آمد می کنند و هریک بخشی از چهل تکه زیبای تصویری و داستانی فیلم را تشکیل می دهند. با این حال زمانی که او تصمیم به بازسازی سینمایی خاطرات و رویاهای خویش می گیرد، با بازیگرانی باسمه ای روبرو می شود. خاطره کودکی او از رقصیدن با زنی چاق در ساحل که موجب شماتت شدید او از طرف مقامات مذهبی مدرسه می شود، یکی از به یاد ماندنی ترین صحنه های فیلم است. صحنه حرص آور فیلم جایی است که او رویا می بیند که حرمسرایی از زنان زندگیش درست کرده و زنش هم بی هیچ اعتراضی به رتق و فتق امور آن مشغول است. البته باید اذعان کرد که تصویر فلینی از این زنان جورواجور اگرچه اغراق آمیز اما بی نقص است.
با دیدن هشت و نیم احساس کردم که ریشه بخش مهمی از سینمای روشنفکری دهه پنجاه به بعد را در ایران شناختم. همچنین چیزهای زیادی درباره سینما یاد گرفتم و درباره این که چطور یک فیلم می تواند برای همیشه در خاطر آدم بماند و راه خود را از بقیه فیلم هایی که توسط تکنیسن ها (به جای هنرمندان) ساخته شده اند، جدا کند.
هشت و نیم از آن شاهکارهایی است که اهمیت خود را در طی زمان ثابت کرده است. فیلمسازان زیادی را می شناسم که از این فیلم الهام گرفته اند. مثلا داریوش مهرجویی در فیلم های هامون، میکس و اپیزود دختر عموی گمشده از قصه های کیش، دائما به صحنه های هشت و نیم ارجاع می دهد و در صدد بازسازی آنها برمی آید. البته ناگفته نماند که وقتی آدم شاهکار فلینی را می بیند دیگر فیلم های مهرجویی از سکه می افتند.
هشت و نیم فلینی روایت گر به پایان رسیدن یک دوران است. دوران بورژوازی اروپایی. دورانی که مرد سفید پوست بورژوا که تا آن زمان راوی و نظرگاه اصلی بسیاری از هنرها از جمله سینما بود، دارد کنار می رود و جای خود را به زنان، اقلیت ها، و دیگران می دهد. آشفتگی هشت و نیم، ناشی از هراس از برهم خوردن این نظم است. صحنه های درخشان کابوس و رویا، همچنین در هم ریختن زمان و مکان روایت قصه، از نوآوری های فیلم است که در واقع نوید سینمای ضد قصه سالهای بعد را می دهد.
گوئیدو، قهرمان فیلم، که در واقع نقش خود فلینی را بازی می کند، فیلمسازی است مردد و آشفته که توسط افراد مختلف از تهیه کننده گرفته تا نویسنده سناریو، بازیگران، دوستان قدیمی، معشوقه و همسرش مورد سؤال یا انتقاد قرار می گیرد اما در واقع هیچ جوابی برای هیچ کدام ندارد. این افراد در میان خاطرات، تصورات و خیالات او رفت و آمد می کنند و هریک بخشی از چهل تکه زیبای تصویری و داستانی فیلم را تشکیل می دهند. با این حال زمانی که او تصمیم به بازسازی سینمایی خاطرات و رویاهای خویش می گیرد، با بازیگرانی باسمه ای روبرو می شود. خاطره کودکی او از رقصیدن با زنی چاق در ساحل که موجب شماتت شدید او از طرف مقامات مذهبی مدرسه می شود، یکی از به یاد ماندنی ترین صحنه های فیلم است. صحنه حرص آور فیلم جایی است که او رویا می بیند که حرمسرایی از زنان زندگیش درست کرده و زنش هم بی هیچ اعتراضی به رتق و فتق امور آن مشغول است. البته باید اذعان کرد که تصویر فلینی از این زنان جورواجور اگرچه اغراق آمیز اما بی نقص است.
با دیدن هشت و نیم احساس کردم که ریشه بخش مهمی از سینمای روشنفکری دهه پنجاه به بعد را در ایران شناختم. همچنین چیزهای زیادی درباره سینما یاد گرفتم و درباره این که چطور یک فیلم می تواند برای همیشه در خاطر آدم بماند و راه خود را از بقیه فیلم هایی که توسط تکنیسن ها (به جای هنرمندان) ساخته شده اند، جدا کند.
Monday, July 18, 2005
sad
I am so sad tonight because I made my friend worried. I went to see a movie without letting him know where I was. He was looking for me for two and a half hours. I don't even want to think about it because it makes me so sad. It is so bad to make your loved ones worried. As much as I am trying to prevent it, it still happens. I am so angry at myself. I will do my best to prevent it from happening next time.
Friday, July 15, 2005
زن زیادی آبکی
امشب فیلم زن زیادی ساخته تهمینه میلانی را دیدم. باید در نهایت تاسف اعتراف کنم که اخیرا هر بار یک فیلم ایرانی دیده ام که یاد وطن را تازه کنم، بدتر با شوک و حیرت و بیزاری از در سینما بیرون آمده ام. یک بخشی از این حالت مال بد بودن خود فیلم ها است و دیگری مال فضا و محیطی که فیلم در آن ساخته شده. به خدا نمی خواستم اینقدر خارجی بشوم، خودش شده...
بگذریم.... زن زیادی گذشته از این که فیلم خوبی نیست، دارای مشکلات عجیبی است که فقط در ایران ممکن است رشد و نمو کنند. اول این که فاتحه هر نوع عشق، انسانیت و عقلانیت در آن خوانده است. قهرمان زن فیلم که یک معلم فمینیست است و از حقوق زنان دفاع می کند، خودش زن یک مرد لات و داش مشدی شده. اما نه
این که فکر کنید خدای نکرده از قد و هیکل و سیبیل آقا خوشش می آید و گولش را خورده. نخیر، خانم معلم جان از همان پلان اول که شوهرش را می بیند درست مثل کارآگاهی که مظنونی را به چنگ آورده شروع می کند که: به سین جیم که "کجا بودی؟" "چی شده؟" شوهرش او را به رستوران می برد اما دریغ از این که خانم یک لقمه غذا بخورد. همه اش می خواهد بداند که "قضیه چبه". تا شوهرش می گوید که می خواهد در معیت یک بیوه جوان به مسافرت برود، خانم شستش خبردار می شود که کاسه ای زیر نیم کاسه است و در می آید که "منم همرات می یام" در اینجاست که موسیقی سرشار از دراماتیزم به یاری قصه می شتابد و چشمان اشک آلود و مظنون خانم را با صدای گوشخراش ویولون همراهی می کند تا کر شود هرکه آنقدر خنگ است که تا حالا نفهمیده شوهر قصد خیانت به علیا مخدره دزدگیر را دارد. یاد قیصر و برادران آب منگل به خیر. فیلمفارسی کجایی که آبروتو خریدن...
واله من نفهمیدم فایده زندگی کردن زن و شوهری که دایم به هم می پرند، شب ها جدا از هم می خوابند، و هیچ حرمتی برای هم ندارند، چیست. آیا بهتر همان نیست که مردک برود دختر دیگری را پیدا کند؟ و خانم طرفدار حقوق زنان نیز اگر وقتش را به جای پاییدن شوهر، به کار بهتری صرف کند واقعا زندگی سالم تری نخواهد داشت؟
در تمام فیلم فقط یک شخصیت بود که من در او هیچ اشکال عقلی ندیدم و او همان صیا یا دختری بود که به اصطلاح معشوقه آقا شده بود. اول این که این دختر چند جا نشان داد که عزت نفس و شعور و انسانیت دارد. دوم این که با جنسیت خودش راحت بود. سوم این که به جای چسباندن خودش به یک مرد لات بی مصرف، و دنبال کردن او و معشوقه اش در جاده ها، بلد بود که به او بگوید "آشغال به من دست نزن!"
بقیه شخصیت ها از خانم گرفته تا آقا همه از مخ آزاد بودند. همه به خاطر بی وفایی معشوق خون راه می انداختند، اما بویی از عشق نبرده بودند. البته قهرمان زن "سیما" بعد از مدتی خوشبختانه دچار تحول شد و دست ازنق زدن برداشت. جایی خواندم که ماجرای فراری دادن قاتل توسط سیما از روی یکی از رمان های مارگرت دوراس (نویسنده محبوب من) برداشته شده. همان موقع که فیلم را می دیدم در حیرت بودم که این خانم ستمکش چطور چنین فکر جالبی به سرش زده. نگو که ایده مال دوراس بوده! خلاصه فیلم همینطوری مدرن و مدرن تر شد و سر آخر ناگهان همگی به سبک تئاترهای برشتی دور هم جمع شدند تا "رویرو" کنند. آن وسط یک شیر تو شیری شد که نمی دانستیم یقه قیصر را بگیریم یا شلوار برشت را!
از شوخی بگذریم. فیلم در سینمای بی ویو ویلج واقع در شپرد و بی ویو روی پرده است و می توانید آن را ببینید. خانم میلانی هم فرداشب ساعت 7:30 در دانشگاه تورنتو صحبت می کنند. ایشان خانم خیلی زیبا و جالبی است، توصیه می کنم که سخنرانی اش را از دست ندهید. خدا را چه دیدید؟ شاید تکلیف این فمنیسم بازی را هم با او روشن کردیم.
بگذریم.... زن زیادی گذشته از این که فیلم خوبی نیست، دارای مشکلات عجیبی است که فقط در ایران ممکن است رشد و نمو کنند. اول این که فاتحه هر نوع عشق، انسانیت و عقلانیت در آن خوانده است. قهرمان زن فیلم که یک معلم فمینیست است و از حقوق زنان دفاع می کند، خودش زن یک مرد لات و داش مشدی شده. اما نه
این که فکر کنید خدای نکرده از قد و هیکل و سیبیل آقا خوشش می آید و گولش را خورده. نخیر، خانم معلم جان از همان پلان اول که شوهرش را می بیند درست مثل کارآگاهی که مظنونی را به چنگ آورده شروع می کند که: به سین جیم که "کجا بودی؟" "چی شده؟" شوهرش او را به رستوران می برد اما دریغ از این که خانم یک لقمه غذا بخورد. همه اش می خواهد بداند که "قضیه چبه". تا شوهرش می گوید که می خواهد در معیت یک بیوه جوان به مسافرت برود، خانم شستش خبردار می شود که کاسه ای زیر نیم کاسه است و در می آید که "منم همرات می یام" در اینجاست که موسیقی سرشار از دراماتیزم به یاری قصه می شتابد و چشمان اشک آلود و مظنون خانم را با صدای گوشخراش ویولون همراهی می کند تا کر شود هرکه آنقدر خنگ است که تا حالا نفهمیده شوهر قصد خیانت به علیا مخدره دزدگیر را دارد. یاد قیصر و برادران آب منگل به خیر. فیلمفارسی کجایی که آبروتو خریدن...
واله من نفهمیدم فایده زندگی کردن زن و شوهری که دایم به هم می پرند، شب ها جدا از هم می خوابند، و هیچ حرمتی برای هم ندارند، چیست. آیا بهتر همان نیست که مردک برود دختر دیگری را پیدا کند؟ و خانم طرفدار حقوق زنان نیز اگر وقتش را به جای پاییدن شوهر، به کار بهتری صرف کند واقعا زندگی سالم تری نخواهد داشت؟
در تمام فیلم فقط یک شخصیت بود که من در او هیچ اشکال عقلی ندیدم و او همان صیا یا دختری بود که به اصطلاح معشوقه آقا شده بود. اول این که این دختر چند جا نشان داد که عزت نفس و شعور و انسانیت دارد. دوم این که با جنسیت خودش راحت بود. سوم این که به جای چسباندن خودش به یک مرد لات بی مصرف، و دنبال کردن او و معشوقه اش در جاده ها، بلد بود که به او بگوید "آشغال به من دست نزن!"
بقیه شخصیت ها از خانم گرفته تا آقا همه از مخ آزاد بودند. همه به خاطر بی وفایی معشوق خون راه می انداختند، اما بویی از عشق نبرده بودند. البته قهرمان زن "سیما" بعد از مدتی خوشبختانه دچار تحول شد و دست ازنق زدن برداشت. جایی خواندم که ماجرای فراری دادن قاتل توسط سیما از روی یکی از رمان های مارگرت دوراس (نویسنده محبوب من) برداشته شده. همان موقع که فیلم را می دیدم در حیرت بودم که این خانم ستمکش چطور چنین فکر جالبی به سرش زده. نگو که ایده مال دوراس بوده! خلاصه فیلم همینطوری مدرن و مدرن تر شد و سر آخر ناگهان همگی به سبک تئاترهای برشتی دور هم جمع شدند تا "رویرو" کنند. آن وسط یک شیر تو شیری شد که نمی دانستیم یقه قیصر را بگیریم یا شلوار برشت را!
از شوخی بگذریم. فیلم در سینمای بی ویو ویلج واقع در شپرد و بی ویو روی پرده است و می توانید آن را ببینید. خانم میلانی هم فرداشب ساعت 7:30 در دانشگاه تورنتو صحبت می کنند. ایشان خانم خیلی زیبا و جالبی است، توصیه می کنم که سخنرانی اش را از دست ندهید. خدا را چه دیدید؟ شاید تکلیف این فمنیسم بازی را هم با او روشن کردیم.
Thursday, July 07, 2005
I must have...
I must have done something so good
Or have said something so true
Or have made someone so glad
Or have felt sometime so sad
Or maybe I just have been so lucky
that God sent this angle to my ilfe...
Or have said something so true
Or have made someone so glad
Or have felt sometime so sad
Or maybe I just have been so lucky
that God sent this angle to my ilfe...
Monday, July 04, 2005
در باب رانندگی ویروس فعال نقد نویسی
عرض کنم که امروز امتحان رانندگی دادم و رد شدم. کاملا نامردی بود. خانم جوان کانادایی که ممتحن من بود از همان اول سر دنده لج افتاده بود که چرا چراغ قرمز رو رد کردی؟ گفتم رد نکردم. گفت ببینیم سر چهارراه بعدی چه می کنی. چراغ سبز بود. من هم یک ترمز کوچک کردم و به راست پیچیدم. موقع پیچیدن چراغ زرد شده بود. گفت انقدر معطل کردی که چراغ قرمز شد! به همین دلیل من را رد کرد. واقعا عصبانی شدم. بعدا دوستم بهم دلداری داد که همه را دفعه اول رد می کنند. نمی دانم برای دلخوشی من گفت یا واقعا همینطور است.
-------------------------------------------------------
راستی، آنچه من در مورد فرستادن مجانی فریم ویکلی در مطلب قبلی نوشتم دروغ محض است! برای دریافت مجله باید به محل های معمول پخش نشریات ایرانی در شهر مراجعه کنید. من به آقای بسطامی قول داده ام که برایشان مطلب بنویسم. ظاهرا بعد از سه سال و اندی، دوباره دارم به نقد فیلم برمی گردم. فکر نمی کردم که این ویروس ضعیف شده دوباره فعال شود. مخصوصا در بدن تنبل من. اما کسانی که نشریه درمی آورند راه فعال کردن و حتی تولید این ویروس را خوب بلدند. باز هم بگید که منتقدها آدمهای بدی هستند
راستی، آنچه من در مورد فرستادن مجانی فریم ویکلی در مطلب قبلی نوشتم دروغ محض است! برای دریافت مجله باید به محل های معمول پخش نشریات ایرانی در شهر مراجعه کنید. من به آقای بسطامی قول داده ام که برایشان مطلب بنویسم. ظاهرا بعد از سه سال و اندی، دوباره دارم به نقد فیلم برمی گردم. فکر نمی کردم که این ویروس ضعیف شده دوباره فعال شود. مخصوصا در بدن تنبل من. اما کسانی که نشریه درمی آورند راه فعال کردن و حتی تولید این ویروس را خوب بلدند. باز هم بگید که منتقدها آدمهای بدی هستند
Wednesday, June 29, 2005
فریم
بالاخره چشممان به جمال یک نشریه درست و حسابی سینمایی به زبان فارسی در کانادا روشن شد. مجید بسطامی از همکاران سابق من در ایران بود که چند ماهی است به کانادا آمده و به همین سرعت هم دست به کار شده. وقتی به من گفت که کار نشریه سینمایی را در اینجا شروع کرده، توی دلم فکر کردم که چرا دنبال همان کار مهندسی را نمی گیرد و اگر می خواست کار نقد فیلم بکند، بهتر بود در ایران می ماند. اما بعد که چهار شماره "فریم" را در صندوق پستی خانه مان دیدم فهمیدم که قضیه جدی تر از این حرفهاست. سر و وضع نشریه خیلی خوب و آبرومند است با گرافیک خیلی خوب. ظاهرا به طور مجانی به خانه علاقه مندان فرستاده می شود، پس اگر مایل هستید به آنها ایمیل بزنید و درخواست نشریه کنید. هنوز نمی دانم هزینه آن از کجا تامین می شود، اما بعید نیست که از ایران کمک گرفته شود. شاید هم نوعی سرمایه گذاری باشد به امید جذب مخاطب در اینجا و گرفتن آگهی. هر چه هست، چنان که در سرمقاله توضیح داده شده، قصد دارند حرفه ای و تخصصی باشند، وارد سیاست نشوند و به دنبال استفاده بازاری از سکس و برهنگی هم نباشند. همین سه خصوصیت یعنی این که با تمام نشریات ایرانی که در کانادا درمی آید فرق می کنند. به هرحال خواندن این نشریه را به سینما دوستان تورنتو توصیه می کنم. ایمیل نشریه این است:
info@frameweekly.com
info@frameweekly.com
Monday, June 27, 2005
Kan't Enlightement
These days what I am craving for, is a bit of free time to sit in a coffee shop and read Immanuel Kant's Enlightenment article. I am halfway through reading it and I enjoy every word of it. Kant is one of the main philosophers behind modernism. Now that I am living in the West, I understand him better. When he says "Enlightenment is man’s emergence from his self-incurred immaturity" and emphasizes that “It is so convenient to be immature”, it’s like he is talking about the very basic rule of living in the West. Many of my immigrant friends have experienced the day when they realized that there isn't any help or guidence and they have to figur it out by themselves. Kant explains that in the process of enlightenment, “obedience” is very important to keep the society in order. Therefore "He must simply obey. But he cannot reasonably be banned from making observations as a man of learning on the errors..., and from submitting these to his public for judgement."
I really like to translate this article to Persian, because I think it has a lot to say about the situation that we Iranians are experiencing in general. But I don't want to make a promise that I can't deliver. For now, I highly recommend you to read the article in English.
I really like to translate this article to Persian, because I think it has a lot to say about the situation that we Iranians are experiencing in general. But I don't want to make a promise that I can't deliver. For now, I highly recommend you to read the article in English.
Saturday, June 25, 2005
!ای ایران پراید
دیشب من و دوستم در خیابان چرچ، محل اصلی جشن های پراید در تورنتو بودیم و به یک غذاخوری هم رفتیم. آنجا پر بود از انواع و اقسام گی و لزبین و ترانس وستای و خلاصه هر جور آ دمی که فکرش را بکنید و حسابی خوش بودند. اوج دموکراسی غربی آن هم از نوع کانادایی اش. من و دوستم اما با این که قرار داریم بحث سیاسی نکنیم، هر چند دقیقه یک بار برمی گشتیم به نتایج انتخابات در ایران. از جنبه های مختلف آن، کسانی که رای دادند، کسانی که ندادند، احتمال حمله آمریکا، وضعیت اجتماعی بعد از انتخابات و غیره و غیره حرف می زدیم و وسط کار یادمان می افتاد که "ای داد، قرار بود بحث سیاسی نکنیم!" آن وسط گی ها و لزبین های محترم هم به خودشان مشغول بودند و هر از گاهی یکی از آنها توجه ما را به خودش جلب می کرد و درباره او اظهار نظری می کردیم. تا این که نمی دانم چه شد که دوستم به یاد زیبایی سرود "ای ایران" افتاد و آن وسط که صدا به صدا نمی رسید، ویرمان گرفت به خواندن سرود ای ایران. با هم خواندیم و البته هر قدرهم هوار می کشیدیم خودمان صدای خودمان را به زور می شنیدیم. این عمل انقلابی ما توجه هیچ کسی را در آن معرکه به خودش جلب نکرد اما من هرگز سرود ای ایران را اینقدر از ته دل نخوانده بودم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
